محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6280
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« مرا به جعفر نيازى نيست كه جزو عاملان من نيست . » پس برفتند . معتز كس فرستاد كه ابو صالح ، عبد الله بن محمد بن يزداد مروزى ، را بياوردند كه مىخواست وزيرش كند و نيز كس از پى اسحاق بن منصور فرستاد كه وى را بياوردند . قبيحه در بارهء ابن - اسرائيل به صالح پسر وصيف پيام داد كه او را پيش معتز فرست ، يا برمىنشينم و سوى تو مىآيم . گويند : سبب حادثه آن بود كه تركان مقررى خويش را مىخواستند و اين سبب كارهايى شد كه از آنها سر زد و پيوسته فرستادگان ميان آنها و اين دبيران به رفت و آمد بودند تا وقتى كه ابو نوح به صالح بن وصيف گفت : « اين تدبير تو بر ضد خليفه است . » كه صالح از شدت خشم از خود برفت كه آب بر چهره اش افشاندند و چون به خود آمد پيش روى معتز بسيار سخن رفت . آنگاه براى نماز برون شدند و معتز با صالح خلوت كرد ، سپس آن گروه را پيش خواندند و چيزى نگذشت كه آنها را به قبه اى بردند كه در صحن بود ، آنگاه ابو نوح و ابن مخلد را پيش خواندند و شمشيرها و كلاههايشان را گرفتند و لباسهايشان را دريدند . ابن اسرائيل به نزد آنها رفت و خويشتن را بر آنها افكند كه سوميشان شد . سپس آنها را به دالان بردند و بر اسبان و استران نشاندند ، پشت سر هر كدامشان يك ترك سوار شد و آنها را به خانه صالح بردند كه بر راه حير بود . ساعتى بعد صالح برفت و تركان پراكنده شدند و برفتند . از پس چند روز در پاى هر يك از آنها سى رطل آهن نهادند و در گردن هر يكيشان بيست رطل ، و مال از آنها خواستند ، اما هيچكدامشان چيزى نپذيرفتند و كارشان فيصل نيافت تا ماه رجب آمد و كس براى گرفتن املاك و خانه ها و املاك و مالهاى كسانشان فرستادند و آنها را دبيران خيانتكار ناميدند . به روز پنجشنبه ، ده روز رفته از جمادى الاخر ، جعفر بن محمود بيامد كه امر و نهى به دو سپرده شد . دو روز رفته از رجب ، عيسى بن جعفر و على بن زيد ، هر دوان